برايم بنويسيد

يادمه آبي دريا بود و ابراي سفيد
روي ماسه ها يكي يه پنج وارونه كشيد
پنج وارونه رو با اول اسمت گره زد
انگاري همون دلي بود كه تو سينه اش مي تپيد
روی ماسه ها نشست و زل زد به غروب
فكرش اما جاي ديگه بود و هيچي نمي ديد
آرزوم بود كه بيارم خبر خوشي براش
يا صدايي كه براش بخونم از عشق و اميد
اما من فقط يه مرغ دريايي بودم
نه يه بلبل ، يه قناري ،يا كبوتر سفيد
  هيچ كسي قصه عشقشو به ماها نمي گه
شما آدما ما رو به قصه ها راه نميديد
ديگه اون رفت و نمونده ردپايي رو شنا
ديگه قلبي نزد واشكي تو دريا نچكيد 
اين شده خاطره و قصه تكراري من
تو از اون بي خبر و اون كه ازت دل مي بريد 
موجا شستن دلش و اسمتو از رو ماسه ها 
قصه مون تموم شد و كلاغ به خونه اش نرسيد
ولي تو يه روز بيـــا كــنار دريا و بشــين
شايد از راه برسه...بشه يه قصه جديد



آرشیو وبلاگ
آبان ۸۸
امرداد ۸۸
امرداد ۸٧
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤


لینک دوستان
وبسایت مهدی دوگوهراني
مرز دیوونگی
بیا دریا شویم
لیانا
احمقانه ترین ها
باورانه
تازه های ادبی
یک نفر دلتنگ است
پایان عشق .شروع ؟
تبسم کلمات
گريه هاي هر شب من
بی تو رو به غروب
امون بده
بهار خانم
نور باطن
معمار
ترسیم
دیرگاهی ست که من تنهایم
آخرین شروع
فکریات
صفا سیتی داداش کوچیکه
وب سايت شخصی دارا و کوروش




 


اینم از دختر گلم

ستایش مامان که امروز دو هفته از عمر قشنگش میگذره

انشالله ١٢٠ ساله بشی مامانم

setayesh golam



ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢
--